*** به امید ایرانی آزاد و ایرانیان آزاد اندیش ***

Sunday, March 07, 2004

----------------------------------------کافر کیست؟ ------------------------------------------

کفررا باید دید


استاد نواندیش وسنت شکن زنده یاد احمدشاملو درحافظ مطبوع خویش درمقام معرفی حافظ اینگونه آغازمیکند


”براستی کیست این قلندریک لاقبای کفرگو که درتاریکترین ادوارسلطهً ریاکاران زهد فروش، درناهاربازار زاهدنمایان ودرعصری که حتی جلادان آدمخوارمغروری چون امیرمبارزالدین محمدوپسرش شاه شجاع نیزبنیان حکومت آنچنانی خودرابرحدٌ زدن وخم شکستن ونهی ازمنکروغزوات مذهبی نهاده اند، یک تنه وعده ی رستاخیزراانکارمیکند، خداراعشق وشیطان راعقل میخواند وشلنگ اندازودست افشان میگذرد که


این خرقه که من دارم، دررهن شراب اولی    وین دفتربی معنی،غرق می ناب اولی


کافراین واژهً راستی که چپ جلوه اش داده اند را بادیده ای دیگرباید دید.بایدازمعنای زشتی که آلوده اندش پاکش نمود تا تلألو معنایش دیده !! ونه شنیده شود. معنای این واژه (کافر) برای من نوعی نقطهً تضاد اسلام رادارد همچنانکه اسلام درتضاد در مقابل کفرقرارمیگیرد واین به معنای منفی بودن کافر نمیباشد.اسلام بخاطرخودمحوری دگمی که دارد تحمل حتیَ متضاد خود، که امریست ناگزیر، برای ادامه هرگونه حیات راندارد.


بدون واژه کفراسلام بیمعناست.آنچه کافرمینماید موجوديتی است قابل لمس وهمیشه ایستاده درمقابل توهمات. ازاینرو واژهً این وجود، هیولایی را برای خدامداران ایجاد میکند، چه که میدانند جز به هیچ، چیزی رااعتقاد ندارند. اما کافر چون بآنچه دروجود است باوردارد، هیچکس رابرترازوجود باشعوری چون انسان نمیداند. بهمین دلیل کفردرمقابل اسلام بسیارپرمعناست بحدی که اسلام را براحتی درخودمیبلعد ومعنای دیگری می يابد برای ادامه همان گزیر ناگریزیعنی زندگی.


اگربه ماهیت اسلام بااین تفاصیل بنگریم، دلیل اینکه در سرزمینهای اسلامی ازکافرگریزانند اين است که آنان هنگام ایستادن درترازوی منطق، به جز!!؛ حلال گرداندن خون منطق وفتوای قتل آنچه وجوداست کارديگری ندارند. میبینیم که دراینگونه کشورها کافر را با زشت ترین، کثیف ترین، بیرحمترین....افعال معنا میکنند. اگربر بالای منابرملایی ازقسی القلبی انسانی بگوید، که خونخواریست پلید، که بیرحمانه سرمیبرد، ودربی ناموسی زبانزد خاص وعام است، اینمجموعه زشتیها را درکلمه کافرمعنا میکنند وآنچه خودشان راشایسته است دراینمعنا جا میدهند. براستی هرچه اززبان ایشان میتراود راباید واژگونه تفسير کرد.


اگرنه باعبای ملایان، بلکه با زلال خرد، کفر را از آنچه نامعنايی است پاک کنیم و بمعنای مطلق این عریض بی انتها بنگریم، جوابی خواهیم دید دندان شکن عليه تمامی حق کشی ها، بایستهای دگماتیسم وزورگوییهایی که اربابان ادیان تاهمین اکنون برما انسانها روا داشته اند. همچنین اگرنیک بنگریم خواهیم دید که کافربدلیل پنبه نمودن رشته هایی راکه یک اسلام مدار میریسد بایدآمادگی جهل باران شدن راداشته باشد.

مُسلمان میگوید

چون محمد فرستاده خداست ،آنچه را او گفتست کلام آخرين است: نقطه وتمام

کافرپاسخ میدهد

همنوعم منهم ازتوام، اما به گونه ای دیگرمیاندیشم، آنچه آن فرستنده را فرم میبخشد که کلامش اینگونه بیمنطق است که ترا درخود حل نموده است، که تجٌلیش را با حکم مرگ مخالف عقیده ات بثبوت میرسانی را من باورنمیتوانم بدارم زیرا آن خدا ذره ایست دردنیای پرفریب توهم که ترا دارد باخویش میبرد. خدایی که انسان ها را ساخته تا سجده اش کنند وسپاس گویش باشند، یک عادل مطلق نمیتواند باشد زیرا آنکس که بیشتراو را کاسه لیسی کند بیشترسزاوار برکات الهی قرارمیگیرد، آنکس که براساس ناتوانی بآن اندازه سپاسگزاری نکرد موردلطف قرارنمیگیرد. خدایی که تا زمان تولد پیام آورش جزبتی بیجان دربتکده ای بنام کعبه چیزدیگری نیست، وآنچه خلاقیت که ازاوآویزان کرده اند همه تراوشات مغزانسانی بالغ است که بعلت یتیم بودن یعنی نداشتن پدراین نیاز را آنجا که باید دریافت ننمود. بهمین دلیل درمخیله ی خود ازپدرموجودی پرورید وبه آن نام الله را داد و با پول و شمشیر آنرا بصورت بتی زنده جلوه داد


یک مُسلمان دراقعیتها به هدف واقعه نمینگرد و نفس عمل را درنمی یابد، زیراعمل فیزیکی وقوع را بعنوان هدف ازعقیده باوردارد. مثال: درواقعه کربلا به ابلهانه ترین شکل ممکن خویشتن را بکشتن دادن و نه خودکشی، را شاهدیم. رهبری که توانایی برنامه ریزی برای اعلان جنگ با سیل عظیم دشمن راندارد، 72 تن انسان معتقد را باقیانوس بلاهت می ريزد. یک کافرچون به انسان مداری پای بنداست هیچ انسانی راازخویش برترنمیدارد. اما باور دارد انسانی تواناتراست که آگاهتراست وخرد معيار سنجش است. بهمین دلیل عقیده ای چون مذهب که اساسش بردادن مدال های پوشالی همچون القاب مقدس به انسانهای بسیارمعمولی وابتدایی است، برای یک کافربسیارکوچک وحقیرجلوه مینماید. یک معتقد مذهبی میپندارد بوجود آمده ست که برای پندارش اگرلازم آمد به هلاکت هم برسد و برساند. یک کافر میگوید هلاکت هرگز! نباید قطره ای خون ازموجودی بخاطرامیال خیالی موجودی دیگر برزمین ریخته شود. منهم باندازه توکه حق داری خدایت رابستایی، باید ومیتوانم ازاودوری کنم چه ، میدانم گمراهی اش را. بهمان اندازه که میدانم چقدرکوچک است فکر تو در مقابل زندگی!


میدانم که خدایت چه بی مقداراست که ترابرای قربان کردن انسانیت پاداش هم میدهد. براستی چگونه می توان انسان ديگری را کشت؟ اگربه قدرت آنچه میپنداری اذعان داری، چرا راه دوست داشتن ودوست داشته شدن را بردیگری میبندی؟ بگو....بایست!! وببین. کافرمیگوید اگر بروایت کتاب آفرینش نيای ما انسان ها آدم وحوٌا بوده است، من اين را باورندارم زيرا واقعیت علم مجٌسم به بنده وشما میگوید حقیقت چیز دیگریست! کافر از باوردیگری برای باورش بی نیازاست، چراکه به حق حیات باوردارد.


مُسلمان باورخویش را باور ندارد، چه اگرباورداشت میتوانست هرگونه همسایگی را پذیرا باشد. آنجا که ادعای یک مسلمان حکم میکند تونجسٌی ومن پاکم، انزجارکافرفریاد میزند براو! ازانسانییت شرم باید کرد .هرگز قصد یک کافرابرازعقیده اش نیست، بلکه ابراز متقابلی است ازبی نیازی درازای نیازآنانکه مذاهب صادراتی راعرضه میدارند.


اکنون زمانیست که خوشبختانه عقل ها روبه بیداریند، بسیاری ازمحالات به ممکن رسیده اند که درهمین زمان خودمان بارها دیده ومیدانیم. همچنانکه مادربزرگ بنده باورنداشت انسان روزی کجٌاوه را به ماشین تبديل می کند. اکنون دیگرجواب را از رساله ها التماس نمکنند، معنا را از رنگ رخسار نمیخوانند، درلغتنامه ها معنی را می یابند. اگرمادر بزرگمان ازملا یاد میگرفت که کافر یعنی نجسٌ، ما با تجزیهَ این فاعل وتطبيق عملکردش باعقل وخرد میگوییم کافر یعنی ضدٌارتجاع


به قلم: صبور
منبع

-------------------------------------------S T Y X--------------------------------------------

Tuesday, March 02, 2004

-------------------------کتاب مقدس -------------------------------



رابرت – جی – اينگرسال

۱۸۳۳–۱۸۹۹

وکيل دادگستری و سخنران و آزاد انديش آمريکائی


زمانی که ما تصديق کنيم که يک کتاب آنچنان آسمانی و مقدس است که از ترديد و انتقاد معاف شده، افکار و اندبشه ما، دقيقا از همان لحظه، به بردگی و اسارت کشانده می شود

اينکه خدا ارتباط خود را با موجوداتی هوشيار و انديشه ور برقرار ساخته ولی درست هنگامی که همان هوشمندان به جرم يهره جويی از عقل و درايت خود، کمر همت به درک و فهم آن ارتباط می بندند، محکوم به عذاب ابدی و دوزخ بشوند، جز پنداربافی و تصوری مضحک و بی اساس نيست.


اگر ما باوری راسخ داريم که می توانيم از خرد و نيروی حقيقت جويی خود استفاده کنيم، در همين رابطه مسلما حق داريم که کردار خود را هم با آن انديشه منطبق کنيم و هيچ خدايی هم حق ندارد که ما را به آن دليل تعزير و تنبيه نمايد.


دکترينی که معتقد است شادمانی و رستگاری در آينده بستگی به ايمان و کيش و مذهب دارد مخوف و هولناک است. اين زشت ترين و پوچ ترين پنداربافی هاست. اينکه ايمان و مذهب، پاداش هايی ابدی بهمراه خواهند داشت، در حاليکه خردگرايی، ديدگاه های عينی و تجربيات انسانی شايسته عذاب و عقوبت های ابدی خواهند بود، توهمی آنچنان بيهوده وعبث است که ليافت خرده گيری را هم ندارد. تنها معجونی اندوهناک از جهل و جنون بنام "کيش و ايمان" می تواند مدافع و سنگر چنين پنداری باشد.


اين کتاب های "مقدس" را همانند کتاب های ديگر بخوانيد؛ فکر و خرد خود را بکار بياندازيد همانگونه که هنگام خواندن کتاب های ديگر بکار مياندازيد؛ عينک های تکريم و تعبد را از چشمان خود برداريد؛ اشباح خيالی ترس را از قلب های خود بزدائيد؛ ردای خرافه را از بلندای افکار خود بکناری بزنيد – و بعد انجيل و قران "مقدس" را بخوانيد. متعجب خواهيد شد که چگونه، حتا برای يک لحظه، تصور می کرديد که موجودی فرزانه و با خرد، بخشنده و مهربان، نويسنده و نگارنده و ميلغ جهل و قساوت نهفته در آنها بوده است...

عده ای برای فرو نشانی خشم خدايان، بخود ماموريت داده اند، تا مردم را به وظائف خود در برابراين نيرويهای پنهان آشنا کنند. پيدايش دکانداران کيش ها، از همين جاست. عاملينی که تظاهر می کنند که حد فاصلی بين خشم خدايان و بی پناهی مردمان هستند. اين سوداگران دين، خود را وکلای انسان ها در پيشدادگاه بهشتی وانمود می کنند.

اينان پرچم نا مرئی آتش بس جنگی، اعتراض و درخواست ها را حمل می کنند. اينان با دستور العمل هائی باز گشته اند، که به اقتدار و قدرت تکيه يزنند. مردمان در برابر خادم خود به زانو می افتند، و اين دين فروشان از هيبتی که دلهای مردم از بابت اعتبار و نفوذشان در خدايان ايجاد شده، سوء استفاده نموده، همنوعان خود را به چاپلوسانی دغل کار و برده هايی بی اختيار مبدل کردند...

-------------------------------S T Y X-------------------------------------

Monday, March 01, 2004

--------------------------شروعی دوباره در خانه ای جدید -------------------------------------------

با درود فراوان به همه شما دوستان گرامی

همانطور که میدونید وبلاگ من در پرشین بلاگ بسته شد! من تمام سعی خودم رو کردم که در اولین فرصت یک خانه جدید برای خودم دست و پا کنم و باز به نوشتن ادامه بدم و خوشبختانه همینکار رو هم کردم البته این وبلاگ هنوز خیلی کار داره من هنوز با فارسی نوشتن در بلاگ اسپات مشکل دارم از دوستانی که تجربه کار در اینجا رو دارند خواهش میکنم به من کمک کنند. همانطور که میبینید من اینجا قسمت نظرخواهی را فعال کردم و امیدوارم دوباره اون اراذل جمهوری کثیف اسلامی که در وبلاگ قبلی من با فحاشیهای بیش از اندازه باعث شدند که من قسمت نظرخواهی را ببندم پیداشون نشه. در هر حال از همه شما دوستان گرامی سپاسگذارم که همیشه با من بودید و با اظهار لطفتون به من دلگرمی دادید
راستی وبلاگ من یکساله شد ........ تولد مبارک

-------------------------------------S T Y X ------------------------------------------------------
------------------------- حسين بن علی يکی از بتهای شيعيان -------------------------------



اين چهره راستين حسين کسی که به همراه برادرش حسن در کشتار

بيرحمانه و وحشيانه هموطنان ما در طبرستان شرکت داشته است.

اين عکس از روی يک نقاشی که در موزه لوور پاريس نگهداری ميشود

گرفته شده است.

حسين بن علی امام سوم شيعيان خود ميگويد: « ما از تبار قريش هستيم و هوا خواهان ما عرب و دشمنان ما ايرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ايرانی بهتر و بالاتر و هر ايرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ايرانيها را بايد دستگير کرد و به مدينه آورد٫ زنانشان را بفروش رسانيد و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»

( سفينه البحار و مدينه الاحکام و الآثار صفحه ۱۶۴ ٫ حاج شيخ عباس قومی )

بله درست است تعجب نکنيد اين سخنان امام حسين است که ۱۴۰۰ سال هموطنان ما هر ساله به خاطر او عزاداری ميکنند و بر سر و صورت خود ميکوبند و عده ای هم پا را فراتر از اين گذاشته و برای قاتل پدران ما قمه بر سر و بدن خود ميزنند و جوی خون راه می اندازند!!!وحتی کار اين زن بدبخت شيعه بجايی رسيده که بخاطر يک تازی جنايتکار چه بلايی بر سر فرزند بيگناه خود مياورد






به خاطر کی؟ به خاطر چی؟! تا کی بايد ايرانی دشمنان قسم خورده خود را پرستش کند و از آنها بت بسازد؟ همين امام حسين که يکی از بزرگترين بتهای شيعيان است کسی بود که به همراه برادرش حسن در کشتار مردم طبرستان شرکت داشتند.

آيا اين امر غير قابل قبول است که تا به حال دولتها و دست اندرکاران تازی پرست و به خصوص ملاهای کثيف جمهوری اسلامی که سنگ شيعه و علی و دوازده امام رو به سينه ميزنند تمامی اسناد و مدارک موجود در کتابهای تاريخی را پاک کرده و يا تغيير داده اند تا مردم ايران را در خواب ننگ آلود مسلمانی نگاه دارند؟!

سالهاست که با سانسور و دستکاری در اسناد و کتابهای تاريخی سعی داشته اند تا چهره زشت و وحشی اين جنايتکاران بيابانگرد را پنهان کرده و از آنها چهره ای معصوم و دوست داشتنی (!) ساخته اند و اين يکی از اسرار پايداری اسلام تا به امروز است يعنی سانسور شديد و نگاه داشتن مردم در جهل و نادانی. چه بسا که اگر غير ازاين ميکردند اسلام به هيچ عنوان تا به امروز حداقل در ايران دوام نمی آورد. اگر مردم ما بدانند که اين اشخاصی که از آنها بت ساخته اند٫ چه جناياتی بر پدران و مادران ما کرده اند هرگز دين اسلام در ايران وجود نداشت.

در اينجا ميخواهم به استناد به چند سند معتبر تاريخی که گوشه ای از اسناد جنايات اين تازيان است را برای شما بياورم تا بيشتر با چهره زشت و کثيف تازيان آشنا شويد.

فتوح البلدان- بلاذری صفحه ۳۰۳

« عثمان در سال ۲۹ هجری سعيد ابن عاص را والی کوفه کرد و عبدالله بن عامر کريز را والی بصره مرزبان طوس به اين دو نفر نوشت و آنها را به خراسان دعوت کرد که هر کدام فاتح شدند مالک آنجا شناخته شوند . هر دو حرکت کردند عبدالله از او پيشی گرفت و سعيد به سوی طبرستان رفت که آنجا را فتح کند و در سپاه او حسن و حسين هر دو بودند...»

زندگانی امام حسين - زين العابدين رهنما - جلد دوم - فصل سوم - صفحه ۲۰

در سال س ام هجری يعنی هفت سال پس از خلافتش ( عثمان ) آن فرمانده ماجراجوی عرب ( سعيد بن عاص ) را با نيروی تازه نفس از کوفه بسوی طبرستان فرستاد. دو فرزند علی امام حسن و امام حسين هم بسمت مجاهدان اسلامی که اين جهاد برای هر خاندان مسلمان وظيفه بشمار ميامد زير دست اين فرمانده اموی حرکت کردند.... اين نيروی تازه نفس به حدود طبرستان رسيدو نخست با دژ مستحکم و قلعه ناگشودنی آن برخورد کرد. سعيد بن عاص دانست که تصرف اين دژ ناممکن است. سعيد هيئتی را به قلعه فرستاد و تقاضای صلح و تاديه جزيه نمود. پس از گفتگوی بسيار سپهبد قلعه برای جلوگيری از خونريزی پيشنهاد صلح او را پذيرفت بشرط اينکه نيروی تازيان به مردم قلعه و دفاع کنندگان اين دژ آسيبی نرسانند. اين شرط پذيرفته شد و سپهبد دستور گشودن دروازه های کوه پيکر قلعه را داد. هنگام باز شدن دروازه بزرگ قلعه که چندين گز طول و عرضش بود و با کبکبه و وقاری آهسته آهسته روی پايه های قطور آهنی ميچرخيد و باز ميشد عربها به تماشای آن ايستاده و حيرت زده بودند! سعيد بن عاص فرمانده عرب با تمام نيروی خود به درون قلعه آمد و مطابق نقشه ای که قبلا طرح ريزی کرده بودند دستور داد بيدرنگ نقاط بلند و سخت قلعه را اشغال کنند و نيروی ايران را خلع سلاح نمايند. فردای آن روز يکايک مدافعان قلعه را گرفت بعضی را در زنجير نگاه داشت و بيشتر آنها را کشت. کشتاری بيرحمانه در قلعه انجام داد.

زندگانی امام حسين - زين العابدين رهنما - جلد اول - فصل بيست و نهم - صفحه ۱۸۳

ارينب ( ۱ ):

آری او ( حسين ) را ديده ام از مردانگی و شجاعتهای او هم در جنگهای آفريقا و هم در نبرد طبرستان چيزها شنيده ام.

پيامبر - زين العابدين رهنما - جلد سوم - صفحه ۶۵۹ - در مورد خسناء شاعره عرب

اين زن شاعره ( خسناء ) آنقدر در ايمانش قوی و در عقيده اش به اسلام پايدار ماند که در جنگ قادسيه با چهار فرزندش شرکت کرد و آن وصيت مشهور را نمود و آنها را به صبر و مقاومت در برابر دشمن تحريص و تشويق کرد تا هر چهار نفر آنها کشته شدند....

بله يکی ديگر از بدبختيهای ما اين است که تاريخ نويسان و محققان ما ايرانيان را « دشمن » و سرداران عرب را « ماجراجو » می نامند با اين حال و روز عاقبتی بهتر ازاين نخواهيم داشت.

پاورقی:

۱- ارينب- زنی که نخست نامزد يزيد ميشود و چون حسين او را گمراه ميکند و با گول زدن سوی خود ميکشد بدينگونه کينه جويی يزيد برانگيخته ميشود و حسين خود را بر سر اين زن به کشتن ميدهد.

------------------------------------ S T Y X ---------------------------------------------

------------------------ اسلام عربی از آن مردم ايران نيست -----------------------------

اگر کسی بگويد که قرآن با زبان عربی و رسولی عربی زبان برای مردم فارسی زبان نيامده است٫ گروهی کوردل تاريک انديش و تازی پرست و دشمن تاريخ و فرهنگ ايران پرخاش کنان خواهند گفت: چنين سخنانی زشت و دروغ و کفر و ساخته پرداخته صهيونيست جهانی و دشمنان اسلام و شيعه و تازش فرهنگی باختريان است !!!

ولی چه ميتوان کرد که آفتاب هميشه در پس ابر پنهان نمی ماند.

اين درستی تاريخی که ۱۴۰۰ سال است دين فروشان تيره دل برآن نعل و ارائه زده اند٫ پس از سده ها از پس ابرهای سياه اسلام سر بدر آورده و نويددهنده آزادی انديشه ايرانيان در بند روان تيرگان تازی است٫ تا با دانش و بينش و بهره گيری از خرد و آگاهی از دور نمايه قرآن بتواند از زير بار خفت اسلام و شيعه گری رهايی يابد و والايی از دست رفته خود را دوباره باز يابد.

برای اينکه جای کوچکترين دودلی بر جای نماند که قرآن عربی و رسول عربی زبان هيچيک برای ايرانيان نيامده اند و برابر دستورات روشن آمده در کلام الله ٫ هر دو ( قرآن و رسول ) ويژه تازيان است که مردمی عرب زبان ميباشند و ترفند صهيونيست و تازش فرهنگی باختريان هم نيست!

مهرورزيده آيات زير را نه يک بار که صدبار بخوانيد و با قرآن ترجمه به فارسی دکتر الهی قمشه ای برابر کنيد تا بيشتر و بهتر دريابيد که آیت الله های نيرنگ باز به درازای ۱۴۰۰ سال چه بدبختی و سيه روزی بنام اسلام و شيعه گری بروزگار شما و نياکان شما آورده اند و با چه ترفندهايی فرهنگ والا و ديرپای ايرانی را نابود نموده تا فرهنگ بيابانگردان تازی و وحشی را جايگزين آن کرده اند.

اينک اين شما و اين هم آيه های قرآنی تا پس از خواندن به داوری بنشينيد.

۱- « اگر ما اين کتاب عربی را بر بعضی مردم عجم نازل ميکرديم و رسول به زبان تازی(عربی) بر پارسيان قرائت ميکرد آنان ايمان نمی آوردند به اين عذر که قرآن به زبان ما نيست ما فهم آن نکرده و اعجاز آن را درک نميکنيم ٫ شما قوم عرب با چه عذر ايمان نمی آوريد؟! » سوره بيست و ششم الشعرا آيه های ۱۹۸ ٫ ۱۹۹ .

۲- « و اگر ما قرآن را به زبان عجم ميفرستاديم کافران ميگفتند چرا آيات مفصل و روشن به زبان عرب نيامد تا ما قوم عرب ايمان آوريم ٫ ای عجب آيا کتاب عجمی بر رسول و امت عرب نازل ميشود؟!» سوره چهل و يکم فصلت السجده آيه ۴۴ .

۳- « و چنين قرآنی فصيح عربی را ما به تو وحی کرديم تا مردم شهر مکه و هر که در اطراف اوست از خدا بترسانی و هم از سختی روز بزرگ قيامت...» سوره چهل و دوم الشوری آيه ۷

۴- « ...... ما بر هر قومی شريعت و طريقه ای مقرر داشتيم و اگر خدا بمشيت ازلی ميخواست همه را يک امت ميگردانيد و ليکن اين نکرد....» سوره پنجم المائده آيه ۴۸

۵- « ما هيچ رسولی در ميان قومی نفرستاديم مگر بزبان آن قوم... » سوره چهاردهم ابراهيم آيه ۴

۶- «( و ای رسول بگو ) من مامورم که منحصرا خدای اين بلد مکه معظمه را که بيت الله الحرامش قرار داده اند پرستش کنم...» سوره بيست و هفتم النمل آيه ۹۲

با نگرشی ساده بر دورنمای آيه های بالا جای هيچ گونه دودلی بر جای نميماند که اسلام عربی و قرآن عربی و رسول عربی از آن مردم ايران نيست و آنرا با زور شمشير و نيرنگ بگردن مردم ايران نهاده اند.

اگر آيه های قرآن درست باشند پس آيت الله ها و تازی پرستان دروغ ميگويند و اگر اين چهارپايان( آيت الله ها و مرده پرستان ) درست ميگويند پس الله و قرآن دروغ ميگويند.

داوری پس از رايزنی با خرد با خواننده است.

منبع

------------------------------------ S T Y X ---------------------------------------------

------- چرا حكومت خدا و مردم سالاري ديني ، نا ممكن ، خطر ناك و ضد بشري است؟ ------
( شناخته، نا شناخته، نا شناختنی ) سه بعدي است كه دراين مقاله به آن مي پردازيم تا از وراي آن به روشنگري در باره جدايي دين از سياست و مسئله حكومت خدا بپردازيم .
شناخته چيست ؟

در باره شناخته راحت مي توان به شناسايي رسيد. شناخته براحتي قابل هضم و درك است. هر آنچه كه ما به طور شفاف با آن روبرو هستيم در بعد شناخته قرار مي گيرد. تئوري هاي اثبات شده علمي، ابزار و فنوني كه بشر با آن به زندگي تداوم مي دهد. مثلا پرواز هواپيما مسئله أي است علمي كه بشر توانسته با تجربه هاي علمي راز آنرا كشف كند وآن را از بعد نا شناخته به شناخته وارد كند .

نا شناخته چيست ؟

اصولا مقولات علمي در بعد نا شناخته هستند كه پس از كشف و اثبات به بعد شناخته وارد مي شوند. انسان در برابر نا شناخته از خود جسارت نشان مي دهد. خاصيت نا شناخته اين است كه به ما احساس اميد و شادماني مي دهد و انسان احساس قدرت و نشاط مي كند. در دسترس انسان هست ومي تواند به شناخته بدل شود. به دنياي نا شناخته نمي توان استناد كرد بلكه تنها مي توان شاهد آن بود.

نا شناختني چيست ؟

دكتر كارلوس كاستاندا در يكي از كتاب هاي خود از زبان مرشد و استاد باطني اش ((دون خوان ماتيوس)) در باره ناشناختني چنين مي گويد: مقوله نا شناختني توصيف نا پذير، تعمق نا پذير و درك ناپذير است. چيزي است كه هرگز بر ما شناخته نمي شود و با اين حال وجود دارد. چيزي فريبنده و همزمان هولناك در بيكراني اش. به همين خاطر هر گاه انسان وارد بعد نا شناختني گردد نتايج آن مصيبت بار است:

1- انسان احساس فرسودگي و گيجي مي كند.

2- مورد جور و ستم وحشتناكي قرار مي گيرد.

3- جسم نيروي خود را از دست مي دهد.

4- عقل و هوشياري بي هدف و سرگردان مي شود. زيرا ناشناختني به هيچ وجه خاصيت نيرو بخش ندارد.

5- براي بشر دست نيافتني است وبه همين علت انسان نبايد به طور احمقانه و يا حتي محتاطانه وارد آن شود .

نا شناختني فراسوي توانايي ادراك بشري است و تشخيص نا شناختني از شناختني كاري بس مشكل است. اشتباه گرفتن اين دو انسان را به هنگام روياروئي با نا شناختني در وضع دشواري قرار مي دهد.

بايد دانست كه سياست و حقوق از مقولاتي هستند كه در بعد شناخته قرار مي گيرند. بشر بايد براي گذران زندگي فردي و اجتماعي خود تكيه بر ((شناخته)) كند، بنابر اين قوانين و ساختار هاي سياسي بايستي با تكيه بر شناخته باشد. ما هيچگاه نمي توانيم براي پيش بردن نظام اجتماعي و خانوادگي وارد بعد نا شناخته يا نا شناختني گرديم چرا كه با سرگشتگي و ويراني روبرو مي شويم.

مقوله دين و در راس آن خدا در بعد نا شناختني قرار مي گيرد و بهمين رو بزرگترين مجهول كائنات همين مسئله است : (خدا)

همچنين بايد دانست كه خدا، هدف نيست ونمي تواند باشد . خدا فضاي هست و نيست را در بر مي گيرد و چون بشر نمي تواند به فضاي ((نيست )) وارد گردد و به درك آن نائل شود خدا هم نمي تواند هدف شود. بيان ((هدف الله)) است، سخني گزاف و فاقد معنا ومفهوم است. اما از سويي ديگر خدا هست، اينجا ، اكنون وهمه جا. به تعبيری خدا همه چيز را آفريده و خود، عين همه چيز است . ابر، باد، پرنده، درخت، كوه، آبشار و … چيزي نيست كه باشد و او نباشد. بنابر اين خدا نمي تواند هدف باشد او وحدت همه اشياء است .

اما پرسش اينجاست كه ما چگونه مي توانيم يك تعريف شفاف و واحد از خدا ارائه كنيم ، تحقيقا و يقينا با نظر به آنچه در ابتداي اين مقاله آمد نمي توان از خدا تعريفي واحد به دست داد و اساسا سرگرداني بشر در طول تاريخ كه همراه با جنگها و خون ريزي ها بوده از همين نقطه سرچشمه مي گيرد . هر فرد ، هر امت وهر ملتي يك برداشت و يك نگرش از خدا وآن فضاي ناشناختني دارد وبه قول مولانا :

هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من

اما بايد دانست كه ويژگي مهم در دين سر سپردگي و بندگي است. مريد و پيرو بايستي فرمان رهبر ديني اش را پذيرا گردد. و پرسش اينجاست كه چه تضميني هست كه آن رهبر ديني خود گرگي در لباس ميش نباشد؟

غالبا رهبران ديني مي گويند سرسپردگي و تسليم به خداوند و در اين ميان بعضا متون مقدس را اصول و راهنماي خود مي دانند كتب مقدسي كه هر كس بر آن تاويل و تفسير خود را دارد. تجربه هاي ديني هيچگاه تضمين شده نبوده و نخواهد بود از اين رو كه قلمرو آن (( ناشناختني )) است .

حال با اين تفاسير به كلمه و واژه (( جمهوري اسلامي )) كه تداعي كننده مردم سالاري ديني يا مردم سالاري اسلامي است توجه كنيد. جمهوريت در قلمرو سياست امري شناخته شده است هر چند كه جمهوريت بديل هاي گوناگون دارد اما همه اين بديل ها در قلمرو شناخته قرار دارند. اما واژه (( اسلامي )) كه يك دين را تداعي مي كند و از خدا سخن مي گويد در بعد ناشناختني قرار مي گيرد و ازاين رو هست كه تركيب اين دو واژه (( جمهوري و اسلامي )) موجب نا هنجاري سياسي، اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادي و حتي ديني و مذهبي در يك جامعه ميشود و از سويي ديگر موجب بحران در هويت فردي و اجتماعي يك ملت مي شود. بر اساس آنچه گفته شد خدا را هرگز نمي توان از بعد ناشناختني خارج و به بعد شناخته وارد كرد. به اعتباري خدا را نمي توان سياسي كرد چه اينكه اگر چنين شود خدا ديگر خدا نخواهد بود. به همين رو اين گفته مدرس كه « سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ماست» نمايانگر سست بودن و بي پايه بودن اين تفكر است ، تفكري ساده لوحانه كه گويي مي تواند آب و روغن را با هم مخلوط و حل كند. حال بنگريد در 25 سال حكومت جمهوري اسلامي جميع آيت الله هاي سياسي و در راس آنان خميني چگونه با زور، سياست كه مقوله أي شناخته شده است را وارد حوزه نا شناختني دين و خدا كرده اند. حال در ادامه به سه بخش از قانون اساسي جمهوري اسلامي مي پردازيم كه به تمامي در فضاي نا شناختني قرار مي گيرند.

اصل اول - حكومت ايران ، جمهوري اسلامي است كه ملت ايران بر اساس اعتقاد ديرينه اش به حكومت حق و عدل قرآن در پي انقلاب اسلامي پيروزمند خود به رهبري مرجع عاليقدر تقليد آيه الله العظمي امام خميني در همه پرسي دهم و يازدهم فروردين ماه 1358 با اكثريت 2/98 كليه كساني كه حق راي داشتند به آن راي مثبت دادند .

اصل دوم - جمهوري اسلامي نظامي است بر پايه ايمان به :

1- خداي يكتا (لا اله الا الله ) و اختصاص حاكميت تشريع به او و لزوم تسليم در برابر امر او.

2- وحي الهي و نقش بنيادي آن در بيان قوانين.

3- معاد و نقش سازنده آن در بيان قوانين .

4- عدل خدا در خلقت وتشريع .

5- امامت و رهبري مستمر و نقش اساسي آن در تداوم انقلاب اسلامي

6- كرامت و ارزش والاي انسان وآزادي توام با مسئوليت او در برابر خدا كه از راه : الف- اجتهاد مستمر فقهاي جامع الشرايط بر اساس كتاب و سنت معصومين سلام الله عليهم اجمعين . ب - استفاده از علوم و فنون و تجارب پيشرفته بشري و تلاش در پيشبرد آن ها . ج- نفي هر گونه ستم گري و ستم كشي و سلطه گري و سلطه پذيري ، قسط و عدل و استقلال سياسي و اقتصادي واجتماعي و فرهنگي و همبستگي ملي را تامين كند .
اصل سوم - در زمان غيبت حضرت ولي عصر در جمهوري اسلامي ايران ولايت امر وامامت امت بر عهده فقيه عادل و با تقوي ، آگاه به زمان ، شجاع ، مدير و مدبر است كه طبق اصل 107 عهده دار آن ميگردد.

همچنان كه مي بينيد تمامي اين سه اصل كه پايه نظام جمهوري اسلامي بشمار مي آيد در بعد ناشناختني قرار مي گيرند و تمامي ديگر اصول قانون اساسي جمهوري اسلامي را تحت الشعاع قرار مي دهند . بدين رو اساس و بنيان زندگي ملت ايران بر پايه قوانين موهن وموهوم شكل گرفته و مي گيرد. دقيقا همين موارد ((ناشناختني)) در قانون اساسي جمهوري اسلامي تمامي كشور را نا خواسته بسوي اهريمن و تباهي هدايت كرده است. حال چند اصل از قانون اساسي فرانسه و ايتاليا كه از نظر موضوعي موازي با اصول ياد شده هستند اما از نظر محتوي كاملا متفاوتند را نام مي برم . حكومت فرانسه و ايتاليا غير ديني هستند و قانون اساسي آن ها در بعد(( شناخته )) قرار مي گيرد .

اصل اول از قانون اساسي جمهوري ايتاليا :

- ايتاليا جمهوري دمكراتيك و مبتني بر كار است .

- حاكميت متعلق به مردم مي باشد كه بر طبق قواعد در حدود مقرر در قانون اساسي اعمال مي گردد .

اصل اول از قانون اساسي جمهوري فرانسه :

- فرانسه يك جمهوري غير قابل تجزيه ، غير مذهبي ( لائيك ) ، دمكراتيك و اجتماعي است. جمهوري برابري همه شهروندان را در مقابل قانون بدون تبعيض از نظر اصالت خانوادگي ، نژاد و مذهب تضمين مي نمايد و همه اعتقادات را محترم مي شمارد .

- اصل دوم : شعار جمهوري آزادي ، برادري و برابري است . اساس آن حكومت مردم توسط مردم وبراي مردم است .

- اصل سوم : حاكميت متعلق به مردم است كه آن را توسط نمايندگانش واز طريق همه پرسي اعمال مي نمايد . هيچ بخشي از مردم وهيچ فردي نمي تواند اعمال اين حق را از آن خود بداند .

مي بينيد كه همه اصول ياد شده در ايتاليا و فرانسه شفاف و شناخته شده است و چيزي را به فضاي ناشناختني ( خدا و دين ) وارد نمي كند .

در قانون اساسي جمهوري اسلامي چند اصل تغيير ناپذير عنوان شده است :

1- اسلاميت نظام

2- جمهوريت نظام

3- اصل ولايت فقيه

4- دين و مذهب رسمي كشور .

از ميان چهار اصل بالا فقط اصل دوم در حوزه شناخته قرار مي گيرد و سه اصل ديگر ناشناختني محسوب ميشود، در چنين شرايطي همواره موضوعات شناخته تحت الشعاع موضوعات ناشناختني قرار مي گيرند و از بين مي روند. هم چنان كه بسياري از قوانين مردمي و دمكراتيك در قانون اساسي تحت تاثير همين سه اصل( اسلاميت نظام ، ولايت فقيه ، دين و مذهب رسمي كشور) از بين رفته اند . اين پرسش اساسي براي همه ايرانيان مطرح است كه چرا حكومتي كه هدفش تعالي و رسيدن به خدا بود بر عكس به كشور وحكومتي اهريمني تبديل شد؟ راز درفهم و درك همين سه بعد است ( شناخته ، ناشناخته ، ناشناختني ) . نبايد در عرصه سياست كه بايستي كاملا شفاف ، عيني و شناخته باشد ، پا به عرصه ناشناختني نهاد . فضاي ناشناختني هستي ونيستي را تمام و كمال در بر مي گيرد و معمولا انسان در اين فضا بسوي ناحقيقت ، تيره گي و اهريمن جذب مي شود . حال كاملا شفاف مي دانيم كه چرا و چگونه نيروي اهريمن بر كشور ، مردم و سران حكومت حاكم گرديده است .ما حصل اين شرايط : جنگ ، بي قانوني ، فقر ، ترس ، ريا ، دروغ ، حرام خواري ، جهل ، ظلم پذيري و… بوده است . شرايطي كه به زعم نگارنده نه تنها كشور و ملت را قرباني خود كرد بلكه سران حكومت و دولت را در اين بيست و پنج سال بعنوان انسان هايي فرصت طلب قرباني فضاي ناشناختني نمود .

پلكان هستي بي انتهاست . كائنات خداوند را پاياني نيست . او مطلق ، ازلي و ابدي است فضاي او هراسناك و پر از مجهولات دست نيافتني است.

در اين پلكان بي انتهاي هستي انسان نمي تواند به شناسايي خدا دست يابد چرا كه او ناشناختني است. شايد ما بتوانيم با كوشش هاي بي بديل به شناخت خود نائل شويم اما شناخت او هرگز. بدين رو حكومت خدا يك امر غير ممكن خطرناك و ضد بشري است. يك توهم ، يك خيال ، يك آرزوي دست نيافتني است و شكست آن محتوم است. بشريت با هر دين و آئيني فقط مي تواند از طريق طي كردن راههاي خردمندانه ، شفاف و علمي يعني با ورود به بعد شناخته با راي و نظر جمعي به صلح ، آزادي و عدالت آنهم نه كامل بلكه نسبي در يك حكومت غير ديني دست يابد. بدين رو ملت ايران نبايد ساده لوحانه تن به ايده هايي چون مردم سالاري ديني، ولايت فقيه و حكومت و انقلاب اسلامي بدهد. بيست و پنج سال رنج و تباهي براي اينكه اين فضاي ناشناختني را تجربه كنيم كافي است . اكنون وقت آن رسيده كه همه مردم ايران در عرصه سياست و اجتماع پا به فضاي (( شناخته )) بگذارند و تاريكي را به نور مبدل سازند. ورود به ميدان دين و تجربه فضاي (( ناشناختني )) حق هر انساني است اما هيچ كس حق ندارد اين تجربه و اين سفر را به جمع يك ملت يا يك جهان تعميم داده و به زور تجويز كند چرا كه راه هاي واصل شدن به خداوند به عدد تمامي انسانهاست.

منبع : تارنمای درفش کاويانی

------------------------------------- S T Y X ------------------------------------------
------------------ سخنی با دوستان ----------------------------

با درود فراوان به همه دوستان گرامی .

قبل از هر چیز میخواهم از همه شما عزیزان عذر خواهی کنم بخاطر اینکه چندیست لمپنهای جمهوری کثیف اسلامی در قسمت نظرخواهی وبلاگ شروع به فحاشی کرده اند و سعی در بر هم زدن نظم اینجا دارند و با اینکار می خواهند ما را از ادامه راه منصرف کنند! گفتم « ما » چون فقط وبلاگ من نیست که مورد هجوم این عناصر کثیف جمهوری اسلامی قرار گرفته و به اکثر وبلاگهای مبارز حمله کرده اند و سلاح آنها فحاشی کردن و تحدید است! زهی خیال باطل!!! اینان نمی خواهند قبول کنند که دوره این کارها به سر آمده و دیگر نمیتوانند با تحدید و زور به چپاول خود ادامه دهند. به قول یکی از دوستان تاریخ مصرف حکومت دین به سر آمده.

ما همگی شاهد بودیم که تا چندی پیش بودند مسلمانانی که سعی داشتند به دور از فحاشی و در محیطی آرام به نقد مطالب وبلاگ من بپردازند که البته هیچ کدام موفق نشدند حتی یک جملع از نوشته ها را با منطق و سند و مدرک رد کنند ! ولی چندیست که دیگر از آنها هم خبری نیست و مسلمانانی که به اینجا می آیند چیزی جز فحش و تحدید در مقابل مطالب محکمی که در رد اسلام نوشته شده ارائه نمیدهند.

لازم میدانم به همه این مزدوران بدبخت مسلمان بگویم که : بساط تحدید و فحاشی را جمع کنید. ما اگر قرار بود از داد و فریاد پوشالی شما ترسی داشته باشیم کارمان به اینجا نمیکشید . بر عکس داد و فریاد و تحدیدهای شما باعث خرسندی ما میشود و نشان از موفقیت ما در مبارزه!

خوب بیشتر از این وقت گرانبهای خود را برای این بسیجیهای مفلوک و اوباش جمهوری کثیف اسلامی هدر نمیدهیم و به یادداشت امروز میپردازیم...

---------------------- نامه یزدگرد سوم به عمر بن خطاب خلیفه تازیان -----------------------

درجلد اول کتابی دو جلدی با نام « کارنامه دکتر کورش آريا منش » ( یکی از استادان قديم دانشگاه تهران، که مقاله های آن روانشاد قبل از کشته شدنش به دست آخوندها، از روزنامه او "پيام ما آزادگان" به همت يکی از يارانش جمع آوری و به صورت کتاب در آمده است ) صفحه 278 نامه يي از "يزدگردسوم" به "عمربن خطاب" وجود دارد که در اینجا آورده ام.

( این نامه در سایتهای بسیاری قرار دارد و همچنین وبلاگهای دوستان هم از جمله وبلاگ ضحاک چندی پیش ترجمه متفاوتی از این نامه را در وبلاگ خود قرار داده بودند. )

پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران رستم فرخزاد به دست تازيان، (اعراب) که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.

يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه يي به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند. او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام الله و اکبر و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند !!!

يزدگرد سوم شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ ميدهد:

*** به نام اهورا مزدا، آفريننده خرد و جان.

از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان : تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر" نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.

شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.

تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟

به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.

خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.

چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟

شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.

آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.

شما با همان الله اکبرتان درهمان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک نشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.***

بايد اعتراف نمايم، آنقدر تحت تاثير اين نوشته قرار گرفتم که مصمم به نوشتن اين درد دل گشتم، درد دلی که سالهاست نزد هر دوست آزاده يي از آن حرف زده ام، بارها و بارها با خود انديشيده ام که فرزندان "كورش بزرگ" چگونه مي توانند اين همه تجاوز به "حقوق بشر" را در کشورمان تحمل کنند؟

چرا تاريخ قبل از اسلام را در ميهن خود مطالعه نمي كنيم ؟ اصلاً چرا تاريخ لشكر كشي مسلمانان به كشورمان را نمي خوانيم ، تا پيغمبر و امامانمان را بهتر بشناسيم ؟ تا بفهميم با چه جناياتي در كشورمان در كشوري كه براي اولين بار در دنيا "حقوق بشر"به دستور" كورش" بزرگ نوشته و رعايت مي شد، که مردم در زندگي و انتخاب دين آزادي داشتند، موفق شدند فرهنگ ناداشته شان را که جز کشتار، چپاول، دروغ، تقيه، تذوير و فحشا نبود، با فرهنگ و تمدن چندين هزار ساله آريايي مان عوض کنند. چگونه يکتا پرستی مان را به بت پرستی بدل کردند؟

مطمئنم اگر تاريخ ايرانيان قبل و بعد از اسلام را بخوانيم ، از ايراني بودنمان شرم مي کنيم. و از همان روز از اسلام و مسلماني كناره خواهيم گرفت. مگر ممكن است ديني را مطالعه نكرده و با زور شمشير پذيرفت ؟

امروز، روزكامپيوتر و كشف كرات ديگر، ما چگونه مي توانيم مذهبي كه پدرانمان در ١٤٠٠ سال قبل پذيرفته اند را بپذيريم وبه كار بريم؟

آخر چکونه ممکن است آدم بتواند کسی را به پيامبری بر گزيند که او به خاطر عشق به يک زن "صفيه" دختر "حی بن اخطب" شوهر او « کتانه بن ربيع سردار خيبر» را جلو چشمان بی گناه "صفيه" با بی رحمی هر چه تمامتر چهار پاره کنند و همان شب کشتن کتانه، با صفيه لبريز از کينه و ويران شده به بستر برود؟ و درست وارون

آيه 234 سوره 2 فرمان خدا که می گويد "با هيچ زنی نمی توان پيش از آنکه چهار ماه و ده روز بگذرد، همبستر شد"

و باز چگونه می توان از پيامبری دفاع کرد که به قدر ارزنی هم در مورد زنان نمی توانست گذشت داشته باشد؟

"حسنی القريظی" زنی بود که با محمد مخالف بود و يکبار هم به او ناسزا گفته و سنگی به سويش پرتاب کرده بود.

پيامبر پس از فتح مکه، او را دستگير می کند و در برابر چشمان همه مردم دستور می دهد تا دست و پايش را يکی پس از ديگری ببرند و پس از رنجی نصفه روزه سرش را از بدن جدا سازند.

آيا می شود پذيرفت که پيامبری که می گويد فرستاده الله است و برای خوشبختی انسانها آمده است، بتواند در

"جنگ بدر" همه چاههای آب را ويران کند تا کاروانيان از تشنگی در بيابان بميرند؟

و بدتر از همه اينکه ما انسانهای متمدن، چگونه راضی می شويم چنين افرادی را ارج نهاده، هر روز چندين بار رو به درگاه آنها، سعادت و سلامتمان را، التماس کنيم؟ (از کسانی که دشمن ترين برای ايرانيان بودند) همه ساله چندين بار بر مرگ تک تکشان بگرييم، برای زيارت بتشان "حجرالاسود" همه ساله بخشی از ثروت وطنمان را، در حاليکه خود نيازمنديم، صرف وارثان آنان بنماييم؟

وای بر ما، عجب ملت دشمن نوازی هستيم! اصلا چرا برای مغول و اسکندر و ديگر متجاوزين به کشورمان مجالس ترحيم و عزا داری به پا نمی کنيم و برايشان اشک نمی ريزيم و دين آنها را نپذيرفته ايم؟

بارها و بارها فکر کرده ام اگر همه روشنفکران ما تعصب، مصلحت گرايي و هزار و... ديگر را کنار می گذاشتند و به دنبال ريشه بدبختی ايرانيان می رفتند مطمئنا سر چشمه همه گرفتاريها و بدبختی ها را در اسلام مي يافتند. امروز چندين روشنفکر ايرانپرست و دست از جان شسته و مسئوليت شناس، به دنبال يافتن راه حل هايی برای اين مشکل هستند و کتابها و رساله های فراوان به چاپ رسانده اند و شبانه روز در تلاش جهت بيدار کردن توده مردمند اما متاسفانه تعدادشان کم است و کار در اين راه، هم مشکل و طولانی است و هم فراوان.

آگاهانی نيز هستند که اين گرفتاری را می شناسند و در حل آن نيز می توانند مفيد باشند اما هر يک بنا به مصلحت، عافيت خويش را بر سعادت ديگران ترجيح داده و به کنجی خزيده اند و مردم ما همچنان گرفتار و سر در گم مانده اند. بايد به اين دسته از روشنفکران بگويم، عزيزان! نسل جوان امروز از شعبده و نيرنگ دکانداران دين به عذاب آمده و در جستجوی هويت حقيقی و تاريخی خويش است، آنها در فردايي که خيلی هم دير نيست، شما را مورد سرزنش قرار خواهند داد که چرا از دانش آموختگان، دانشگاهيان و تحصيل کردگان خود باخته و جاهل ديروز که بدون اطلاع و شناخت از اسلام، رژيم اسلامی خمينی را تاييد و زنجير سر سپردگی آن تازی زاده را به گردن آويختند و به اغفال توده مردم پرداختند، عبرت نگرفتيد، به کنجی خزيديد وعافيت پيشه کرديد؟

هم امروز به مسئوليت سنگينتان در برابر فرزندان ايران بينديشيد زيرا فردا ديگر برای شما دير خواهد بود.

پس به خاطر سر افرازی ايران و فرزندان ايران هم که شده دست از کم کاری و مصلحت گرايي برداريد، به فرزندان خود و سعادت آينده آنها بينديشيد، و خود را به سلاح آگاهی مجهز کنيد و با شمع خردتان راه های کور و تاريک مذهب را برای مردم روشن نماييد. آخر چگونه می توانيد در سرزمين اجداد آريايي تان و تمدن چند هزار ساله خود، به عرب زادگان اجازه دهيد به نام "الله" شكنجه كنند، بدون محاکمه اعدام نمايند، اموال مردم را چپاول و به حقوق انسانها تجاوز، کشور را ويران و انسان های بي گناه را به جرم وطن پرستي و آزادي خواهي، به جرم مخالفت با متجاوزين "حقوق بشر" تير باران، يا به دار آويزان كنند؟ و اينگونه پا، جاي پاي نياكان بيابان گردشان بگذارند!

چگونه مي توانيد تحمل کنيد که اين چنين با تذوير و شستشوی مغزی، مردم را از خود بيگانه کنند که مادر يا پدري، فرزند و جگر گوشه اشان را به دشمن خون خوار براي اعدام معرفي كنند ، فقط به گناه ايراني بودن، به گناه وطن پرستي، به گناه مخالفت با دشمنان آب و خاكشان، به گناه انسان دوستي، و مخالفت با مذهبي كه پدران و مادران از سر ناداني و با زور شمشير، از دشمنانشان پذيرفته اند.

و کار ريا را به جايي برسانند که مردم بين "خداي" خون ريز، و زور گوي "تازيان" و "اهوراي مزداي" مهربان و نيكخواه آريايي، "الله اکبر" را برگزينند!

دوست روشنفکرم چگونه قادري چشم بر روی واقعيتها ببندي و نظاره گر باشي که در سرزمين" آريايي مان" فرزندان "يزدگرد" اين چنين به زبوني و خاري بيفتند، که به جاي كوبيدن مشت بر دهان عرب زادگان خونريز، كه خانه اشان را به "اشغال" و خون شان را "مباح" دانسته اند، از سربی خردی اين چنين بی انگاره گردند که چشم برجنايت های ملايان بندند و حتی با آنها سازش و همكاري كنند. دستشان را در خون هم وطنان بينند، اما دم نزنند.

و تو، توان خفتن داشته باشی و از سر عافيت طلبی ساکت بمانی و حتی در جاهايي از اسلام دفاع هم بکنی؟

واي بر ما، به كجا مي رويم ؟ چه مي كنيم ؟ كيستيم و از كجا آمده ايم ؟

گفتمش نقاش را، نقشي بكش از زندگي باقلم، نقش حبابي بر لب دريا كشيد.

سوگند به "آزادگي و شرفم" هرگز نفهميدم، براي دو روز عمر، چگونه مي شود اينهمه پستي و فرومايگي راتحمل کرد؟ چگونه مي شود اين همه، زبون و سود جو بود و باز چگونه مي توان اينهمه را، توجيه كرد؟

تصور كنيد، اگر ما، من، و شما و ديگر هم ميهنان، به جاي چند دستگي، به جاي بي تفاوتی، با شناخت بيشتر از دشمن، دستمان را در دست يكديگر مي گذاشتيم و جلو اين عرب نژادها مي ايستاديم امروز كجا بوديم؟ ولي افسوس، افسوس كه ما با زود باوری و نا آگاهی مان از دين، "دشمن" را به تخت نشانيده و ارج مي نهيم، و "دانشمندان و فرزانه گان" خود را به دست دشمن غدار مي سپاريم تا گروه، گروه، آنان را به نام "خدا" و به نام "اسلام" به مسلخ برند و قرباني قدرت طلبي و اميال شيطاني خود كنند.

بر ما است، که با پشتيبانی از خردمندان فرزانه ای که امروز، با تلاش چشمگير و بی وقفه، جان بر کف نهاده و در راه آگاهی و روشنگری نسل امروز به پا خاسته اند، به پا خيزيم و با تمام توش و توان خويش "در جعبه مارگيری" ملايان را بگشاييم و با مطالعه تمام کتب و مطالبی که طی هزارو چهارصد سال جعل کرده و مردم ما را با آن فريفته اند، مشتشان را باز و به شعبده بازی شان خاتمه دهيم.

منبع : تارنمای درفش کاويانی

------------------------------------ S T Y X --------------------------------------------
Archives
خانه نامه
STYXلینک به
Search the Web for:

Use Advanced Search

سایتهای پیشنهادی
باهماد ایرانیان خردگرا
الف-ب
جنایات اسلام
رفراندم
ایران 1357
سایت استاد فولادوند
وزارت امور خارجه آمریکا به زبان فارسی
NITV تلویزیون
صادق هدایت
صدای ایران
ویدئوی سنگسار در ایران
شب نامه
آخوند
کاوه آهنگر
کتاب آیات شیطانی
دیدگاه
anti-mullah
آزادی خواهان
جنبش نوزائی
سازمان مرز پرگهر
شکنجه در ایران
تحکیم دموکراسی
لوموند دیپلماتیک
خبرنامه امیرکبیر
روشنگری
اندیشه
رویداد
ایران جوان
خوشه
درفش کاویانی
سیاه سپید
پایگاه زرتشتیان
شاهنامه فردوسی
وبلاگهای پیشنهادی
سایتها و وبلاگهایی خارجی با نام
STYX
Styx Rockmusic
Styx River
Styx NATURCOSMETICS
Styx World of Nature
Styx Dreams
The Styx River
Hot Styx
The-Styx weblog
Styx Game
Styx-monblogue
Styx7.blogspot
Styx E Stones
Wrath of Styx Crew
[ STYX Game ]

Designed by: STYX  Powered by: blogger